تبليغاتX
درد و دل

درد و دل

به یاد مهرداد(هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستن....بیادتم)

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت23:40توسط فرزاد_م | |

زندگي...

 

 

يکي بود...يکي نبود....

مردي بود تنهاي تنها؛زني بود که او هم تنها بود.

زن به آب رودخانه نگاه ميکرد وغمگين بود؛مرد به آسمان نگاه ميکرد وغمگين بود،خدا غم ِآنها را ميديد وغمگين بود...

خدا گفت:شما را دوست ميدارم،پس همديگر را دوست بداريد وبا هم مهربان باشيد.

مرد سرش را پايين آورد،مرد به آب رودخانه نگاه کرد وزن را در آب ديد،زن به رودخانه نگاه کرد ومرد را ديد...

خدا به آنها مهرباني بخشيد وآنها خوشحال شدند واز آسمان باران باريد...

مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود،زن خنديد،

خدا به مرد گفت:به دست هاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي وهردو در آن زندگي کنيد.

مرد زير باران خيس شده بود...زن دست هايش را بالاي ِسر مرد گرفت،مرد خنديد،

خدا به زن گفت :به دست هاي تو همه ي زيبايي ها را ميدهم تا خانه اي را که او مي سازد زيبا کني.

مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم کرد...آنها خوشحال بودند...خدا خوشحال بود...

روزي زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا ميداد،دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند،اما پرنده نيامد ودست هاي زن رو به آسمان ماند،

مرد او را ديد وکنارش نشست ودستهايش را به سوي آسمان بلند کرد...

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود...

فرشته ها در گوش هم پچ پچي کرد وخنديدند...

خدا خنديد وزمين سبز شد..

خدا گفت :از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد...

فرشته ها شاخه اي گل به مرد دادند...مرد گل را به زن داد...وزن آن را را در خاک کاشت.

خاک خوشبو شد...

پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد...

زن اشک هاي کودک را مي ديدو غمگين بود..

فرشته ها به او آموختندکه چگونه طفل را در آغوش بگيردو از شيره جانش به او بنوشاند...

مرد زن را ديد که ميخندد،کودکش را ديد که شير مينوشد...

بر زمين نشست وپيشاني بر خاک گذاشت...

خدا شوق مرد را ديد که خوشحال بود...

وقتي خدا خنديد،پرنده بازگشت وبر شانه ي مرد نشست...

خدا گفت:با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني بياموزد...

راست بگوييد تا راست گو باشد...

گل وآسمان ورود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد...

روزهاي آفتابي وباراني از پي هم گذشت...

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابه لاي گل ها پر شد از بچه هايي که شاد وخندان در پي هم مي دويدند...خدا همه چيز وهمه را ميديد،ميديد که زير باران مردي دست هايش را بالاي سر زني گرفته است که خيس نشود؛

زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي ميکارد؛

دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده است؛وپرنده هايي که...

و...

خدا خوشحال بود...
خدا خوشحال بود...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت21:23توسط فرزاد_م | |

روزی

            ساعتی.

     میخواستم بگویم:عاشقت.هستم

               اما.امید جان!در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر

                              از زندگی پربارتر واز امید سرشاتر است

حس میکردم از نگاهم رازم را خوانده باشی

ام اینک. بدون تو تنهایی را با تمام ابعاش حس میکنم.

و قطره قطره عشقم را با تمام وجودم در یک کلمه میگنجانمو می گویم

                    بدون تو خودم را تنها وبی کس میدانم

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت21:38توسط فرزاد_م | |


    اگر معجزه اي رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشمهايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم  :  مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر گرفتارت شوم !!

 تقديم به بهترينم، كسي كه مثل هيچكس نيست.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت17:40توسط فرزاد_م | |