تبليغاتX
درد و دل

درد و دل

به یاد مهرداد

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت15:24توسط فرزاد_م | |

عاشقانه

هرکسی اومد سنگی به دلم زدورفت


با محبتش آشنام کردورفت


با تمام عشقش عاشقم کردورفت


با تمام احساسش رفیقم کردو رفت


یک روزی هم با کوله بار غمش تنهام


گذاشت و رفت


حالا من موندم و باخاطرات رفتنش


با یه حسرت همیشه بوسیدنش


اما او خودش همیشه میدونه


هرکجا که باشه من دوستش دارم(پرگل من)

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت14:57توسط فرزاد_م | |

عاشقانه

سلام امروز اومدم با یه حرف نو

۱- خیلی خوشحالم که آپ کردم و دوباره اومدم پس  از مدتها پیش شما دلم خیلی تنگ شده بود

۲-اینکه از این به بعد میخوام بیشتر تریپ خاطراته خودمو خانم بچه ها رو بنویسم

۳-واما یه خاطره جالب

از کجا شروع کنم اهان گرفتم

یه شب به خانم بچه ها گفتم ببین من از سر تمرین اومدم خستمه بزا یه امشب استراحت

کنم فردا شب صحبت میکنیم گفت باشه تا فردا شب گفتم بای گلم تا فردا

ساعت ۱۲ شب بود گرفتم خوابیدم هنوز چشام بسته نشده بود یه دفعه گوشیم زنگ خورد

از خواب پریدم صدا گوشیم زیاد همه جا تاریک   باالاخره جوب دادیم گفتم الو بفرمایید دیدم

خانم بچه هاست دختر مگه تو خواب نداری ساعت ۱ شب گفت یه لحظه دلم تنگ شد

گفتم نمیگی سکته رو میزنم میفتم رو دست (هی نرت نکرده بی) گفت میتونی بزنگی

مام خو فردین(با مرام) گفتم باشه هیچ دیگه ما زنگیدیم حالا کجا داشتیم صحبت میکردیم زیر پتو

به جون خودم داشتم خفه میشدم هر ۲-۳دقیقه یه میومدم بالا نفس میگرفتم میرفتم پایین

دیگه نزدیکا ساعت ۳ بود مامام بیدار شد گفت پس چرا این تلفن روشنه قفل کردم بعد سیم

 تلفن گرفت اومد پایین دید اومده زیر پتو پتو رو برداشت دی اوه گوشی تو دست منه و منم دارم صحبت میکنم گرم

یه دفعه مامانم گفت فرزاد سرمو بالا گرفتم گفتم ماما پی می تو خواب نداری گفت چی کا میکنم


یه ۵ دقیقه دیگه قطع میکنم

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت2:27توسط فرزاد_م | |

تصویر عاشقانه
سلام به همگی:

ایشاالله که همگی خوبین امروز اومدم آپ آخرم رو بکنم شاید دیگه نتونم بیام

شایدم یه روز ی اومم نمیدونم فقط میخواستم بگم همتون دوست دارم

دلم برای نظراته خوشکلتون تنگ میشه تو این چند ماهه که بودم دوستی زیادی

پیدا کردم وباهاشون آشنا شدم

همتون به خدای بزرگ میسپارم ودست علی یاره همتون

کی میدونه شاید یه روزی اومدم

اینم یه شعر از سیاوش قمیشی:

ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما................. به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری .......چه خشی داره صبوری تا خورشیدی نباشه  تا همیشه سوت وکوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت............تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو  باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم..........دل خوشیم به اینه شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت  در خونتو می کوبه..........تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

 باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت13:23توسط فرزاد_م | |

 

عاشقانه

جاده قلب مرا رهگذری نیست که نیست

جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست



آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد

كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست



شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم

كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست



اين دل خسته زماني پر پروازي داشت

حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست



بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا

بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست



شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من

با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

 

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان

كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست ....

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت12:49توسط فرزاد_م | |

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت12:46توسط فرزاد_م | |

 
پنج وارانه چه معنا دارد

خواهر کوچکم از من پرسيد !؟

من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت19:46توسط فرزاد_م | |

 

دير وقت است ولي خواب ندارد دل من.................تازگي حل نگاه تو شده مشكل من

آي نزديكترين صاعقه لبخند بزن......................تا بلرزد وفرو پاشد سقف دل من

مهربان تر شده اي با همه طوفان صفتي................بازگشته است مگرموج تو از ساحل من

من كه آسانم وعاشق بشوم حافظ تو....................تو كه پيچيده وسخت شوي بيدل من

غزلم پيشكشت گرچه بعيد است بعيد...................كه پذيرفته شود هديه ناقابل من

ميل گنجشك خيل تو به بازيگوشي است......سنگ مفتي است غزل گفتن بي حاصل من

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت14:5توسط فرزاد_م | |

Image By Pic.Blogfa.Com

هر شب به قصه ي دل من گوش مي كني

فردا چون قصه مرا فراموش ميكني

چون سنگ ها صداي مرا گوش ميكني

سنگي وناشنيده فراموش مي كني

رگبار نو بهاري وخواب دريچه را

از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني

دست مرا كه ساقه ي سبز نوازش است

بابرگ هاي مرده هم آغوش ميكني

گمراه تر ز روح شرابي وديده را

در شعله ها مي نشاني ومدهوش ميكني

اي ماهي طلايي مداب خون من

خوش باد مستي ات،كه مرا نوش ميكني

تو دره ي بنفش غروبي كه روز را

بر سينه يمي فشاري وخاموش مي كني

در سايه ها،فروغ تو بنشست ورنگ باخت

اورا به سايه،از چه سيه پوش مي كني؟

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت13:0توسط فرزاد_م | |

چه زيبا گفت شاعر:

                     عشق شادي است

عشق آزادي است

                      و من اينگونه مي گويم

عشق رنگ زيباي زندگاني ماست

                                     عشق رنگ آبي دريا

رنگ زرد خورشيداست

                                يا كه رنگ قرمز دل هاست

هر چه هست رنگ آن نيكوست

                          چون كه زندگي بي آن تيره و تار مي شود

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت23:57توسط فرزاد_م | |